صبح جمعه با گوشه؛ زندگی لیلیست، مجنونانه باید زیستن
-
تاریخ: 1397/1/23 ساعت: 1:50
این هفته، بیکاری از بیکاران پرشمار عالم، سایت بیچارهٔ گوشه را هک کرد و برای همین، ظاهر ما کمی چپ و چوله است در این جمعهای که میلیاردها انسان، منتظر و معطل شنیدن آهنگهای این صبح جمعه با گوشه هستند. بشنوید آهنگهای جمعهٔ دویستوشصتوسوم را در ساوندکلاد گوشه، که شاید عنقریب، اثری از آثار ما در جهان باقی ن...
صبح جمعه با گوشه؛ مردن به عاشق شدن میماند
-
تاریخ: 1396/11/22 ساعت: 6:22
مردن به عاشقشدن میماند. آدم ناپدید میشود و دیگر خبری از خود نمیدهدوقتی شک میکنم، قلبم از یک تمشک، حساستر است. وقتی به تو اعتماد میکنم، قلبم از الماس هم سختتر است. آهنگهای جمعهٔ دویستوپنجاهوپنجم: تیتر و متن از «مسیح در شقایق»/کریستیان بوبن/نگار صدقینقاشی Marc Chagall-Lovers in Pink-1916 شریک شوید:
صبح جمعه با گوشه؛ اتاق نقش و نور-۱
-
تاریخ: 1396/11/9 ساعت: 0:37
پنج سال پیش در همچین روزهایی، گوشه را ساختیم، که هنوز نفسی میکشد.این خطخطیها را از زندگی خانوادهای که آنها در خانهشان، اتاقی به نام «سانروم یا نقش و نور» ساخته بودند بخوانید و آهنگهای جمعهٔ دویست و پنجاهم را بشنوید؛ تا هفتههای بعد که شاید مجالی برای ادامهدادن این خطخطیهای پراکنده، و آشنایی ِ بیشتر ب...
صبح جمعه با گوشه؛ نباید جستوجو کرد، باید منتظر ماند
-
تاریخ: 1396/11/9 ساعت: 0:37
چشم، در کل سطحی است گوش، عمیق و شهودی. سوت قطار تصویر کاملی از ایستگاه راهآهن را در ذهن مجسم میکند. آن چیزی را قابل مشاهده کن که بدون کار تو، احتمالا هرگز به چشم نمیآمد.اگر چشم کاملا پیروز شود، هیچچیز به گوش نمیبخشد. آدم نمیتواند در عین حال هم چشم باشد و هم کاملا گوش.* صبح جمعه با گوشه شماره ۲۵۱ را ...
صبح جمعه با گوشه: دیگر عشق به آزادی چندان هم طبیعی نمینماید
-
تاریخ: 1396/11/9 ساعت: 0:37
سنجیده نیست که بخواهم مردمان را تکان دهم، زیرا دیریست که از هوش رفتهاند و همین که دیگر از درد خود آگاه نیستند، نشان میدهد که بیماریشان کشنده است. پس بیایید ببینیم آیا میتوان پی بُرد چگونه این میل کهنه به بندگی چنین ژرف ریشه دوانده که اکنون دیگر عشق به آزادی چندان هم طبیعی نمینماید؟ * صبح جمعه با گوش...
صبح جمعه با گوشه؛ ما برگهایی که خشخش میکنیم صدایی داریم که به توفانها جواب میدهد
-
تاریخ: 1396/11/4 ساعت: 9:46
تو آنی که به چشمت نمیآید. چیزی که میبینی سایه توست. آنها که فانوسشان را پشت سرشان میبرند، سایههاشان پیش پایشان میافتد.ما برگهایی که خشخش میکنیم صدایی داریم که به توفانها جواب میدهد.* صبح جمعه با گوشه شماره ۲۵۲ را در ساندکلاود گوشه بشنوید: xa0 * از کتاب مرغان آواره، رابیندرانات تاگور، ترجمه: م. پاشای...
صبح جمعه با گوشه؛ یک ساعت دیگر میبینمت
-
تاریخ: 1396/11/4 ساعت: 9:46
با صدایت از خواب پریدم. کجا بودی؟ صدایت از کجا میآمد؟ بلند شدم، چرخیدم، صدایت ضعیف و قوی میشد. کمی به چپ، کمی به راست، یک جهت بود که صدایت از همه جهتها قویتر بود. گرفتم آمدم. پیاده، سوار، خواب، بیدار. دم غروب، سر صبح. تیر، بهمن. چه بیاختیار میآمدم. چه ناگهان رسیدم. کجایی؟ صدایت نزدیکتر شده. اینجا که...
صبح جمعه با گوشه؛ ﺍﺯ ﭘﺲ ﺩﯾﻮﺍﺭﻫﺎﯼ ﺧﺎﮐﺴﺘﺮ ﻫﯿﭻ ﺑﻪ ﺟﺰ ﺯﺍﺭﯼ ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻥ ﺷﻨﯿﺪ
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 0:35
روزها و هفتههایی هست که ملت، دستهجمعی حالش خوب نیست، حال کسی روبهراه نیست و چیز زیادی کمک نمیکند و آدم دلش میخواهد در و پنجرهٔ وجودش را به روی جهان ببندد و نمیتواند…. پنجرهی مهتابی را بستهامچرا که نمیخواهم زاریها را بشنوم.با این همه، از پس دیوارهای خاکسترهیچ به جز زاری نمیتوان شنید.فرشتهگانی که آواز...
صبح جمعه با گوشه؛ من دردِ تو را زِ دست آسان ندهم
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 0:35
انسان وقتی بخواهد در دردی که نمیتواند ببیند، شرکت کند، در چه ناتوانی عمیقی غرق میشود. هیچکس رنج را مستقیم انتخاب نمیکند. شادی همیشه در معرض تهدید است و درد و رنج هرگز نمیمیرد و میتواند به موقع بیدار شود. انسان که قادر نیست مدت درازی رنج بکشد یا حتی خوشبخت بماند. در همین زوال و نیستی است که احتمالا ب...
صبح جمعه با گوشه: رد زمان را گم کردهام
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 0:35
عشق منرد زمان را گم کردهامچه ماهی است؟پاییز است؟یا بهار؟ * صبح جمعه با گوشه شماره ۲۴۶ را در ساندکلاود گوشه بشنوید: از کتاب عاشقانههای ژاپنی، ترجمه: عباس مخبر*نقاشی: شیباتا زشین، نقاش ژاپنی
صبح جمعه با گوشه؛ گر تو را خاطر ما نیست، خیالت بفرست
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 0:35
راهها هنوز سر جایشان هستند؛ خالی. تو دیگر در این راهها نیستی. من هنوز زندهام. در حاشیهام. هنوز هم آدمها را تماشا میکنم و دنبال شباهتهایی میگردم با تو.در این زندگی هیچچیز بسته به ما نیست. برای از دست دادن چیزی اول باید صاحب آن بود. ما هیچوقت در زندگی صاحب چیزی نیستیم و هیچوقت هم چیزی را از دست نمیدهی...
صبح جمعه با گوشه؛ گاهی وقتها دوست دارم دراز بکشم و هيچ نگويم
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 0:35
زمین از خاموشی بیرون دویده است. همه ما از روز نخست میدانستیم مه در تمام این سالها از فرهنگ لغت تراویده است. ولی باز شک میکردیم، پردهها را کنار میزدیم حرمت درختان را نمیدیدیم و در میان باران میدویدیم. جرات دیگری هم داشتیم دو نفر را در دو شهر یا در دو پایتخت دوست داشتیم. اولی را در اتاق نمیبوسیدیم که ...
صبح جمعه با گوشه؛ موسیقی کلاسیک و رابطهٔ عشق و نفرت با خانواده
-
تاریخ: 1396/7/30 ساعت: 23:30
تیتر این هفته شبیه برنامههای آبکی تلویزیونی شد که مثلا دکتر تیمور ِ لنگ نامی، در آن برای بینندگان از راههای جلوگیری و درمانِ لَنگی میگوید و لابهلا، کِرِم ِ معجزهگر تیمور ۲ را هم برای درمان قطعی لنگی، با ارسال یک شماره به یک شماره تلفن، در خانه
صبح جمعه با گوشه؛ اعتیاد به توجه
-
تاریخ: 1396/7/16 ساعت: 1:08
در فیلمی آبکی، مرد جاافتادهای به دختر جانیفتادهای میگوید: نسل شما معتادِ توجهه.دختر جواب میدهد:میدونم. انگار با اینکه توی هیچی هم خوب نیستیم، همهمون میخواهیم مشهور بشیم. آدمهایی از نسل قدیم ما با آنکه جفا دیدند و قدر ندیدند، با آثارشان ماندگار شدند. تک و توکی هم تصمیم گرفتند با بدگویی از دوستان و هم...
صبح جمعه با گوشه؛ بین دو درخت و دو کودک
-
تاریخ: 1396/7/16 ساعت: 1:08
زندگی ِ فیلمسازی که تمام فیلمهای -بلندش- بین دو درخت و دو کودک قرار میگیرد، آدم را یاد این جمله میاندازد: دایره، تا به اوّل ِ خود نرسد، تمام نشود. هرچیز که به اوّل ِ خود رسید، به نهایت رسید. نهایت ِ هرچیز، بلوغ است و غایت ِ هرچیز، آزادی است. انسان کامل، عزیزالدین نسفی اولین صحنهٔ اولین فیلمش، تصویر ...
صبح جمعه با گوشه؛ اینجا ملالت نگنجد
-
تاریخ: 1396/6/17 ساعت: 16:22
ملال همواره به نوعی با انسان همراه بوده است. کییر کگور میگوید «خدایان ملول بودند و بنابراین انسان را آفریدند. آدم از تنهایی ملول بود و بنابراین حوا را خلق کردند. از آن زمان ملال وارد جهان شد و درست به همان نسبتی که جمعیت رشد میکرد ملال نیز بیشتر میشد».ملال، مردم را از درون میخورَدو همچون غبار، بیآنک...
۱۲۷۶۲
-
تاریخ: 1396/5/31 ساعت: 5:08
در بیست یا سی سالگی، بعضی از ما ممکن است «خود» را قربانی چیزی یا دیگریای یا وهمی و خیالی و «عشقی و دردی و خارخاری و تقاضایی»* و هوسی و نفَسی و استثنایی و اقتضایی و ثناگویی و جادویی و رویایی و زناشوئیای و رسوائیای و جداییای و داراییای و ماجرائی و اندام مانکنیای وسیکسپَکی و چهوچهای کنیم. شاید یک دهه ب...
صبح جمعه با گوشه؛ شبی چنان دراز وجود ندارد که روز را درنیابد
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 3:49
در دنیا همهچیز میتواند قسمتی از متعلقات ما باشد، اما حقیقت را نمیتوان مالک شد. افکار را میتوان مالک شد، اشیا را هم میتوان صاحب شد، اما حقیقت جزيی است از وجود که میتوان به آن تبدیل شد، اما نمیتوان تصاحبش کرد.* این تمایل انسانهاست که سعی میکنند، چیزی را که دارند به کسی که ندارد نمایش بدهند. وقتی داری،...
صبح جمعه با گوشه؛ همه میفروشیم و فروخته میشویم
-
تاریخ: 1396/5/21 ساعت: 1:11
همه ما در نقطهٔ بیبازگشتی از زندگی، معصویتمان را از دست میدهیم و بعد از این نقطه تبدیل به آدمهای دیگری میشویم، ممکن است این نقطه لحظهای باشد که کسی را میفروشیم یا حتی زمانی که فروخته میشویم و خشونت و رنج زندگی، توی صورتمان میخورَد. فریدریش شیلر فیلسوف آلمانی -در آلمان چه خبر بوده که اینهم
صبح جمعه با گوشه؛ بُحران ِ میانسالی ِ شادی داشته باشید
-
تاریخ: 1396/5/15 ساعت: 5:53
ما خیلی دیر و احتمالاً در میانسالی، حوالی همان سنی که میگویند «انسان به پختگی میرسد» -میرسد واقعاً؟- و پیامبران به پیامبری، اگر هنوز کمی از سلامت و استقلال مغز فسونپیشهمان را از شر وسوسهها و رنگ و لعابهای فریبنده و در روزگار ما، اَبَرصنعت ِ رسانه و سرگرمی، حفظ کرده باشیم، آرام آرام میتوانیم