
در بیست یا سی سالگی، بعضی از ما ممکن است «خود» را قربانی چیزی یا دیگریای یا وهمی و خیالی و «عشقی و دردی و خارخاری و تقاضایی»* و هوسی و نفَسی و استثنایی و اقتضایی و ثناگویی و جادویی و رویایی و زناشوئیای و رسوائیای و جداییای و داراییای و ماجرائی و اندام مانکنیای وسیکسپَکی و چهوچهای کنیم. شاید یک دهه بعد، تازه اگر مغز و روحمان زنگ نزده باشد و نیمچه رمقی در جانمان مانده باشد، دستگیرمان شود که «خود» و همهٔ لوازم جانبیاش -مثل تنهایی- از باارزشترین داراییهایمان بوده که به فنایش دادهایم. منظورم آن نوع قربانیکردنی نیست که اتفاقا میتواند برای یک عمر، توشهٔ راه و مایهٔ لذتِ دردآلودِ در...
ادامه مطلب